عبد الرحمن جامى

81

أشعة اللمعات ( فارسى )

شد بر سبيل اجمال ، خواست كه تصريح كند به آنكه هريك از فعل و تأثير و قبول و تأثر به كدام‌يك از مرتبتين ( عاشقى و معشوقى ) مستند است و به آنكه رجوع قابل نيز به عشق است لاجرم مىگويد : « ناگاه عشق بىقرار بهر اظهار كمال » يعنى كمال مرتبت علم و وجود ، تا همچنان‌كه علم و وجود در مرتبت وجوب نموده بودند ، در مرتبت امكان نيز بنمايند ؛ « پرده » يعنى پردهء خفا و بطون ، « از روى كار » يعنى كار اعيان ثابتهء عالم ، « بگشود و از روى معشوقى » يعنى ظاهر وجود كه وجوب وصف خاصّ اوست ، « خود را » به تجلّية الوجودى ، « بر عين عالم » كه اعيان ثابتهء موجودات خارجيّهء ممكنه است ، « جلوه فرمود » و به آن جلوه همه را خلعت هستى بخشيد ؛ نظم : « پرتو حسن او » « 1 » يعنى وجود مفاض ، « چو پيدا شد ، عالم اندر نفس » يعنى فى الحال بىتراخى يا در نفس الرحمن كه وجود عام منبسط است ، « هويدا شد » . « وام كرد از جمال او نظرى * حسن رويش بديد و شيدا شد » يعنى هر دانش و بينش كه در مرتبهء امكان نمود ، مستعار از مرتبهء وجوب است و ظلّ و عكس آن است كه آنجا نموده ؛ زيرا كه ممكن را از خود هيچ نيست . « عاريت بستد از لبش شكرى * ذوق آن چون بيافت گويا شد » يعنى به حسب استعداد و قابليّت خود ، اثرى از تجلّى اسم متكلّم يافت و از چاشنى آن تجلّى ، به كشف حقايق و شرح معارف گويا شد . و چون از بيان آن فارغ شد كه وجود عالم ، به تجلّى وجودى است ، كه مسمّى است به فيض مقدّس ، و آن از حيثيت معشوقى است ، مىخواهد كه اشارت كند به آنكه استعداد آن فيض ، مستند به تجلّى علمى غيبى است ، كه مسمّى است به فيض اقدس ، و آن از حيثيت عاشقى است ؛ پس مىگويد : « باز فروغ آن جمال » يعنى جمال معشوقى كه مراد به فروغ آن ، اينجا تجلّى علمى غيبى است ، « عين » ثابته ، « عاشق را كه عالمش نام نهى » پيش از تجلّى وجودى عينى ، « نورى » يعنى استعدادى « داد » در مرتبهء ثبوت در

--> ( 1 ) . « پرتو حسن او چو پيدا شد * عالم اندر نفس هويدا شد » .